کانون زنان ایرانی-رزا مقدم: وقتی رتبه کنکورم آمد پدرم بی قید وشرط اصرار می کرد که وارد رشته حقوق شوم. حقوق رشته ای پرطرفدار و به اصطلاح با کلاس بود و همه دانش آموزان رشته انسانی فقط و فقط یک آرزو داشتند و آن هم ورود به رشته حقوق بود..
اما حرف من فقط یک چیز بود: روزنامه نگاری! روزنامه نگاری! روزنامه نگاری!
وقتی فقط هشت سال داشتم به خاطر سرودن شعری درباره مضرات سیگار در استان، جایزه اول را بردم. شعرم از جایگاه یک کودک ، خطابی انتقادآمیز به پدرش بود و این اولین بارقه های نگاه من به جهان را می نمود.
وقتی نه ساله بودم مرثیه ای برای یک دختر یتیم سیاه پوست سرودم. سروده ای که پیوسته در هر فرصتی از سوی همشاگردی ها و معلمانم تشویق به خواندنش می شدم. خواندنی که گاه باعث درخشش اشک در چشمان آنها می شد.
والدینم از موفقیت های پی در پی ام در عرصه ادبیات لذت می بردند و می شنیدم که خود را در گفتگوهایشان قانع می کنند که :«استعدادش در این زمینه است. ما نباید مانع پیشرفتش بشویم. همه که قرار نیست دکتر و مهندس شوند.» این شد که رشته انسانی را پی گرفتم و دردسر مدرسه شدم. دبیری نبود که از بحث هایم رهایی داشته باشد..
کنکور که قبول شدم به همه اعلام کردم می خواهم همیشه جزو طبقه منتقد جامعه باشم و نه طبقه مقتدر. بنابراین به رشته روزنامه نگاری می روم. این بار دیگر هیچ کس خوشحال نبود و همه نگران و متاسف بودند. نگرانی و تاسف از منافع مادی و اجتماعی که با این انتخاب از دست می دهم.
دانشگاه اما پر بود از بچه هایی شبیه خودم. فضایی متفاوت و بی نظیر. هر صبح گویی همگی به سمت دانشگاه پرواز می کردیم. فضای خود را داشتیم و داشتیم بزرگ می شدیم. آنقدر بزرگ که به چشم بیاییم..
حالا چند سالی است که دانشگاه هم تمام شده و آن دوستان شبیه به هم به خیل جامعه روزنامه نگارانی پیوستند که همه منتقدند. در این اجتماع بزرگ تر قدیمی ها چراغ دار و راهنمایند و در عین حال دوست و معلم بی منت.
تازه واردان هم شاگردان گوش به زنگ و علاقه مند.
پول که کلید واژه مناسبات امروز است اینجا حرف آخر را می زند. خاک روزنامه حاصلخیز ترین خاکهای جهان است. در این زمین سوخته بذرها به سرعت ریشه می دهند و می بالند. این زمین را اگر نسوزانند چند ساله جنگل می شود..
اما روزنامه دیگر مدرسه و دانشگاه نیست. دیگر کسی به ما جایزه نمی دهد. کسی به خاطر استعدادمان تقدیری از ما به جای نمی آورد. حتی آن روزها که هنوز روزنامه ای داشتیم سرمایه گذاران گاه ما را از دستمزدهای ناچیزمان محروم می کردند. با این حال ما همچنان با شوری مضاعف در آن فضاهای کوچک و گاه بدون فضایی که از آن خودمان باشد کار می کردیم.
حالا هم که دیگر روزنامه ای نیست که در آن کار کنیم هنوز شور و شوقمان با ماست... حالا که از آن دوستان خوب دانشگاه و روزنامه بسیاری دربند شدند... حالا که بهمن عزیزمان تازیانه منتقد بودنش را می خورد و مسعود شش سال از زندگی اجتماعی اش را باید در محدودیت دیوارهای زندان بگذراند... و از همه بدتر مجازات احمد زید آبادی است که می بایست از روزنامه دست بکشد. آنان هم که اینجا نیستند وضعی بهتر ندارند. در آن سوی آبها مسیح ها و فرشته ها از بند رسته اند و در بند غربت اسیر شده اند. روزنامه نگاران آزاد هم که دست به قلم می برند در انتظار نوبت برخورد مشابه روز و شبی بی ثبات را می گذرانند..
آن روزها را بیاد می آورم که مشاور مدرسه مان والدین را به کشف استعدادهای کودکانشان تشویق می کرد و اکنون استعدادهایی را مرور می کنم که پرپر می شوند: بهمن جان احمدی امویی، سعید لیلاز عزیز، دو مسعود دربندمان لواسانی و باستانی، شمس الواعظین با ابهت و کیوان های صمیمی و مهرگان، ساسان آقایی، مزدک علی نظری و محمد داوری، عیسی سحرخیز و احمد زید آبادی، مهدی محمودیان و نسرین وزیری و حتی محمد نوری زاد؛ حر روزنامه نگاران امروز و هم همه کسانیکه تا چندی پیش در زندان بودند و امروز منتظر صدور احکامی مشابه هستند. گویی تنه هایمان را با تبر می زنند و قصد کرده اند که باز زمینمان را آتش زنند. آتش هم اما خاک را غنی تر می کند.
ما نیز درختی نیستیم که با تبر بیفتیم ما جوانه های یک دشتیم که بی شماریم و باز هم بذرهای آینده در راه اند. خوب که بنگری هر روز دهها دختر و پسر کوچک با نگاهی منتقد به هشت سالگی می رسند. خاک سرزمین رسانه ای ما پهناورتر می شود و روزنامه ها به صفحات وب می پیوندند. اما زندانها فقط برای بخشی از مردان و زنان منتقد امروز جای دارد